> آپلود عکس کتابهای کرامت یزدانی (اشک) منتشر شد:"نامه هایی به دخترم فاطیما"،"بوسه بر میله های قفس"،"مساجد تاریخی فارس"،"سنگ نبشته های ساسانی در استان فارس"،"اماکن تاریخی مذهبی فارس و گسترش گردشگری مذهبی.... همچنین کتاب دختر ده ساله ایشان،فاطیما یزدانی، با عنوان " قلب درخشان" روانه بازار شد بوسه بر میله های قفس (اسرای عملیات بدر)

بوسه بر میله های قفس (اسرای عملیات بدر)
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
قالب وبلاگ

آری اسارت رقم می خورد. زیر مشت و لگد دشمن در یک ستون از کنار پیکرهای مطهر شهدا عبور می کنیم. . زیر چشمی نگاهی به هور می اندازم.دلم آتش می گیرد.اشک در چشمانم حلقه می زند. همه پرپر شده اند.اسلحه محمد علی حسینی مثل یک بچه یتیم در کنارش افتاده است. دستهایش را مثل بالهای پرنده ای از هم باز کرده است که اینگار می خواهد بیشترین اوج را در آسمان ماتم زده بگیرد.لبخندی بر روی لبان تشنه و کویری اش نقش بسته است.تیر بعثی های مزدور درست روی شقیقه راستش نشسته است.اشک می ریزم.می خواهم سیر نگاهش کنم که ضربه قنداق عراقی به کمرم این سعادت را از من می گیرد.اشک ریزان از کنارش عبور می کنم.

[ 93/08/23 ] [ 20:30 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
"سرگذشت"

بــــــه روز پیست و سه اســـفـــند مـــــــاهــــــی *** بــه ســـــال شــصــــت و سه در رزمـــگـــاهی

قــــضـــــا را بـــــر اســـــــیـــــری مـــــن آمــــــــد *** بـــه دســــــــــت دشــــمـــــن دون الــــهـــی

هــــمــــان دم کـــه در زنــــدان رسـیــدم *** بــه جــز کــابـــل ســیــه چـیـزی ندیـدم

چـــو فــارغ از شکـنـجــه گـشـتــــه بـــودم *** صـدای صــوت ســــربـــازان شـنـیــدم

کشیدنـد نـعــره گـفـتـنـد خمســه خـمســه *** بــشینید سر بـه پایـیـن دستـه دسـتــه

بـــه نـاچـار ســربه فــــرمــان میـنــهـادنــد *** بلا جـویــــان دل بـــیـتــاب و خــسـتـه

اســیـــری درد بـــی درمـــان اســیـــری *** اسیری هـجـر بــــی پــایـــان اســیری

اگـــر پـــرسـی جـــوانــی را چـــه کــردی *** یـقـین گویــم گـرفـت از مــن اسـیــــری

بـــــه روز و شــب شـــدم نــالان و گــریـــان *** بـه پـشـــت مــیــلــه هــای کنج زندان

دعـــــای یــــا مــخــلّـــص نـــــجّنـــی را *** گــزیــدم چـــــاره ئ حــــال پــریـشـان

اخـــلّایــی ســــلــــونــی عــن فـــــوادی *** اذا کـــــنــــت بـــــعـیـــدا عـــن بـــــلادی

لــــقـــد صـار ســـواد الــشعـــر بــــیـضـــا *** بــبــغـــداد و مـــــوصــــل و رمـــــــادی

نـیـم نـــادم کـــه زنـــدان مسـکـنــم بــود *** لــبــاســـی از اســــارت بــرتـنــم بــود

دریـــغــا طــی شـــــد ایــــام نــــیـــکــو *** مـــنــاجــــات شــــبـــانه ازبــــرم بــــود

قـفـس مـر عاشقــان را خـانـه ی عـشــق *** مــریـــدان را ره مــیــخـانه ی عـشــق

ســــرای عشــق را زنــــدان مــخـوا نــش *** چـه جـــایی بـهـتــر از غـــم خانه عــشق

اســــیــــری را گـــرفــــتـــاری نــدانـــیـــد *** بــه گــردن طــوق ذلّــت هــم نـخـوانــیــد

مـــــدال افــــتـــخـــار عــمـــر مــــا بــــود *** ســــــــزاوار هــمــــگـــــانــش نــدانــیــد

مــــن از بــــیـمـــاری دل شـــــکـــوه دارم *** بــه دل بــــس گفته ی نــا گفـــته دارم

خــــدا دانـــد کــه مـن بـــیــمار عشــقـــم *** بـه طـوفــان کــشتــی بشکســته دارم

[ 93/07/26 ] [ 12:28 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

خنده رو لبام ماسید و فوراً دستانم بردم توی دلو آب آنها را شستم و دو بار هم آب به صورتم زدم و زیر چشمی به عمو نگاه می کردم.در همان حین ننه فادمه صدایم زد و من هم از خدا خواسته با دو رفتم توی اتاق.

نوزاد نورسیده داشت گریه می کرد.حالا یک چشمم به بچه بود و یک چشمم  از تو اتاق بیرون و عمو حسین را می پاییدم.عمو با چند باری که زمین خورد بالاخره توانست آن مرغ زبان بسته را به چنگ آورد.وقتی چاقو را بیخ گلوی حنایی گذاشت، از ترس چشمانم را بستم.ترس در تالار جانم ریخته بود.صدای وق وق بچه بند نمی آمد.داشتم خودم را خیس می کردم. چند لحظه بعد چشمانم را باز کردم دیدم عمو حسین خوشحال،چاقوی خونین را پارچه ای تمیز می کند.صدای پرپر حنایی حیاط را پر کرد.مرغهای بیچاره گوشه ای کز کرده بودند و جان کندن عزیزشان را تماشا می کردند.صدای گریه نوزاد همچنان مثل یک موتور گازی ادامه داشت و گاز می داد.دلم به حال حنایی می سوخت.از عمو حسین توی دلم متنفر شدم.بیچاره خروس دیگر پف سینه اش را تو داده بود و صحنه قتل و پرپر زدن حنایی را همچنان می نگریست. عمه ماجان[1] خوشحال ، در حالیکه از عمو تشکر می کرد،جنازه مرغ را برداشت و کنار چاه آمد.مرغ بی سر هنوز دل می زد و پاهایش تکان می خورد.سگ آغا حسن دور از چشم همه پرید پایین و سر خونین مرغ حنایی را به دهان گرفت و جویده و نجویده قورتش داد و خون مرغ را از روی زمین لیسید.صدای مادر مرا به طرف خود جلب کرد.بچه همچنان گریه می کرد.غلامرضا،شوهر خاله سکینه،سرگرم گفتگو با پدرم بود.

عمو حسین با احوال پرسی وارد اتاق شد.مو رو تنم سیخ شد.احساس می کردم قاتل واردمی شد.همیشه خدا اخم آلود بود.در حالیکه استکان چای را به طرف خودش می کشید در جواب سئوال ننه فادمه که چرا دیر آمده گفت:

"روی تل[2]،مردم دعوا داشتن.اینا کار همیشه شونه.برای چارتا پشکل بز، یه دقیقه این ور اون ور شدن  آو، بیل و بیل کشی می کنن.عینهو سگ و گربه می افتن به جون هم"

از ترس عمو حسین از اتاق زدم بیرون.عمه ماجان آب گذاشته بود روی آتش و خود مشغول کندن شاه پرهای حنایی زبان بسته بود و زیر لب هم چیزهایی می گفت.باد تندی یکباره خودش را به دل حیاط زد.پرهای ریز و درشت مرغ حنایی را توی حیاط پراکند.عمه ماجان جنایی را توی آب جوش پر



[1] .دختر عمه پدرم

[2] جایی در بالای ده که معمولا مردم آنجا جمع می شدند.احتمالا قدیم ها یک تل باستانی بوده که محل تجمع مردم شده.

[ 93/07/24 ] [ 8:21 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/23 ] [ 10:12 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/23 ] [ 10:9 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/23 ] [ 10:9 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/23 ] [ 10:8 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/23 ] [ 10:4 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/23 ] [ 10:3 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/23 ] [ 10:2 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

.انبوه درختان گورستان سر به هم آورده اند گویی که به نجوای مردگان گوش فرا می دهند یا با سر فرو افتاده برای آنها فاتحه می خوانند و پرندگان که البته اگر تیرکمانهای پسران تخس بگذارند،بر شاخسارشان گرد هم می آیند و فارغ از هرگونه غم و غصه با آخرین توانشان بودن و نبودن انسان را نغمه سرایی می کنند.

  گلابتون دوران كودكي را به ياد مي آورد كه در اين طور مواقع هم،نوجوانها براي خود دنيايي داشتند.همگي جلوي دروازه قلعه نظريها كه البته الان به خاطر سيلابهاي فراوان،خرابه اي بيش نيست،جمع مي شدند و سر به سر هم مي گذاشتند.گاهي ترنه بازي مي كردند و گاهي هم هفت سنگ بازي.برخي از بچه هاي تُخس و فضول هم يواشكي از درو ديوار طويله بزرگ خدابيامرز حسن نظر بالا مي رفتند و هر كدام گوسفند زبان بسته اي را به چنگ مي آورد و سوارش مي شد و از اين كار لذت مي برد.بعضي اوقات هم بد شانسي مي آوردند و خدابيامرز مش فادمه،زن حسن نظر،آنها را از توي بالاخانه مي ديد و از همان بالا داد مي كشيد و آنها را به فحش مي بست.بچه ها هم كه دو تا پا داشتند دو پاي ديگر قرض مي كردند و هر كدام از هر راهي كه مي توانست از آنجا مي گريخت و گر نه اگر كسي گير مي افتاد،حسين پسر كوچك حسن نظر او را با تركه اناري سياه مي كرد.گلابتون و دختر بچه هاي هم سن و سال كه كمي دورتر از پسرها مشغول خاله بازي  بودند، با ديدن صحنه هاي فرار و كتك خوردن پسرها حسابي ذوق مي كردند و به آنها از ته دل مي خنديدند.بعضي از پسرها هم نوك زبانشان را در مي آوردند و چشمان شيطنت بارشان را گرد مي كردند و زبانك مي انداختند.اوايل پاييز هم كه هنوز باد،باران و برف شروع نشده بود،پيرمردهاي ده ،در سينه كش آفتاب به ديوار بزرگ همين قلعه كه بادخور نداشت لم مي دادند و چپق مي كشيدند و به قصه هاي "مورچه خاك به سر"،"خورشد فلك ناز" و "دختر شاه پريون" خدابيامرز محمد ابراهيم ملاحسن گوش مي دادند.


موضوعات مرتبط: عكس های اسارت،شخصی و عمومی، خاطرات، داستان
[ 93/07/22 ] [ 7:44 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

عمه خاور با هزار ادا و اطوار بالاي سر ليلا تازه متولد شده مي نشيند و تربه شوهرش را باز مي كند و مقداري وسايل مثل خنجري بزرگ و يك قيچي عجيب و غريب و جوالدوز بزرگ كه مي گويد از اجداد مادري شوهرش به او ارث رسيده را در مي آورد و بالاي سر ليلا مي گذارد و همه را كنار مي زند تا بهتر بتواند بچه را بغل كند.ليلاي يك روزه را نزديك صورتش مي برد و در هر دو گوش او ذكر و دعايي مي خواند و براي چند بار به اطراف فوت مي كند و چون با مادر گلابتون هم خيلي دلخوش ندارد،بيشتر فوت ها را طرف او بيرون مي دهد.گل جان، مادر گلابتون هم بدون اينكه چيزي بگويد خودش را با تا كردن لباسهاي نوزاد سرگرم مي كند.

خانم كوچيك،پير دختر همسايه بغل دستي،با آن فضول باشي هايش كه وانمود مي كند چيزي نمي داند،رو به خاور مي كند و بابي ادبي مي پرسد:

"حالا اينا ديگه چيه؟اي خرت و پرتاي كثيف مثيف؟"

عمه خاور در حاليكه با اخم به او چشم غره مي رود،بچه را توي بغل گلابتون مي گذارد و مي گويد:

"دختر،بچت رو بگير شيرش بده"

و بعد رو مي كند به طرف خانم كوچيك و مي گويد:

"اينا بري اينه كه يه كسي مثل تو كه اسمش آله نياد بچه رو ببره.فهميدي خنگ خدا؟"

با گفتن اين حرف،هيكل سنگينش را تكاني مي دهد و يك لُك[1] نبات يزدي را از دول قندي بر مي دارد و توي استكان چاي خود مي اندازد و با ته سوزن جوالدوز هم مي زند و همچنان به آن پير دختر خيره مي شود و مي گويد:

" اصلاً تو اينجا چيكار مي كني؟عيبه يه دختر تنها بياد سر زن زائو.پاشو برو خونتون.وا دختره حيا رو حسابي غورت داده و يه تاسو[2] آو هم روش"

خانم كوچيك در حاليكه چادر گل منگليش را سر                 مي كند،صورتش از خجالت سرخ مي شود و بدون اينكه چيزي بگويد بلند مي شود اُرسي هايش را سر پا مي اندازد و اتاق دم گرفته را ترك مي كند و به كنار حوض كوچكي كه دخترهاي ديگر مشغول شستن ظرف و ظروف هستند،مي رود و بغض     مي كند و مثل مترسك گندمهاي مخان مي ايستد.گلابتون اول يك كمي به خاطر برخورد عمه خاور ناراحت مي شود و تو لب     مي رود ولي بيشتر از همه، موضوع آل دلشوره عجيبي در دلش ايجاد مي كند.يواش يواش دارد از ترس



[1] .تكه نبات

[2] .كاسه كوچك

[ 93/07/19 ] [ 12:20 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

  تب و هذيان دخترش هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شود.         برمي خيزد و  دستمال ابريشمي که پارسال خواهرش آن را از شاه چراغ شيراز برايش هديه آورده بود را خيس کرده و همچنان كه دعايي زير لب زمزمه  مي كند،روي پيشاني دختر دلبندش        مي گذارد تا شايد تبش پائين بيايد و با خود مي گويد:

" كاشكي خدابيامرز شهربانو پيله ور زنده بود،الان صندوقچه ش پر بود از  دار و دواي جور واجور"

     خدابیامرز شهربانو که چون شغل پیله وری داشت و به شهربانوی پیله ور مشهور بود،حدود هفتاد سال با مردم روستا سروکله زده بود و همه از او حرف شنویی داشتند.گاهی هم حرفهایش را رک و پوست کنده می زد.شهربانو در خانه خود به اندازه پنجره ای کوچک، سوراخی درست کرده بود و از یک چارچوب چوبی و از رنگ و رو رفته ای به عنوان در دکان استفاده می نمود.همیشه به داد مردم می رسید.گلابتون یادش     می آید موقعی که بچه بود،یواشکی می رفت توی کله مرغ های مادربزرگش یک تخم مرغ تازه ای را بر می داشت و دوان دوان خودش را به مغازه شهربانو می رساند و آنرا به او می داد و به جایش نقلی ،شکلاتی چیزی می گرفت و به سرعت به خانه  می آمد و یواشکی به پشت بام میرفت و گوشه ای از بالاخانه    می نشست و حسابی از خریدهای خود لذت می برد.گلابتون عاشق حاجی بادام ،پشمک یزدی،شکر پنیر و آب نبات چوبی های شهربانو بود.شوهر شهربانوگاهی وقتها که برای بردن ریشمک با کامیون اکبر امیرآقا به شهر می رفت،مقداری خرت و پرتی که مورد نیاز و پسند مردم ده علی الخصوص بچه ها بود می خرید و به همسرش می داد تا بفروشد.انواع داروهای گیاهی که از عطاری های شیراز تهیه می کرد در مغازه شهربانو وجود داشت.به همین علت پیرزنها همیشه در آنجا جمعشان جمع بود و مقداري دار و دواي خانگي مي خريدند و گوشه چارقدشان مي بستند.الان هم گلابتون آرزو می کند که روستا به همان صورت قبلی بود و می توانست خودش را به شهربانوی پیله ور برساند و با دواهایش لیلا را خوب می کرد.همه می گفتند دستش شفا دارد.

[ 93/07/19 ] [ 11:49 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/19 ] [ 11:20 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/19 ] [ 11:20 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/19 ] [ 11:19 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/19 ] [ 11:19 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/19 ] [ 11:19 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/19 ] [ 11:18 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/19 ] [ 11:18 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]


آثار به‌جا مانده از نسل‌هاي گذشته، اسناد زنده و گوياي تاريخ هستند و تفكرات اقوام مختلف را نشان مي‌دهند. ويرانه‌هاي مختلفي كه در اقصي نقاط زمين، خاموش و مسكوت مانده‌اند، در حقيقت هزاران زبان دارند و با نسل امروز و آينده، بس سخن‌هاي ناگفته مي‌گويند. آنگاه كه انسان در برابر آثار گذشتگان قرار مي‌گيرد به نظر مي‌رسد ويرانه‌ها جان مي‌گيرند و در هنگام بازديد از اين اماكن به‌جا مانده از تاريخ، اگر با دل و اعماق درونمان، خوب گوش فرا دهيم، آوازها را از اعماق اين بناهاي باشكوهِ شكست خورده، خواهيم شنيد و به قول قرآن كريم، اين‌ها همه بينات روشن و آشكاري براي هدايت بشر هستند و مطمئناً پرهيزگاران و مؤمنان واقعي از آن‌ها الهام مي‌گيرند و هدايت مي‌گردند. وجود چنين آثار گرانبهايي كه در عين هنري بودن ، روزگاري صاحبان آنها فكر نمي‌كردند كه روزي به این روز دچار شوند، درس زنده و محسوسي هستند كه براي همه قابل لمس است. و از سوي ديگر، آثار و نتايجي در تاريخ غيرمدون، كه همانا بازديد و سفر به لایه های خاموش این خرابه ها مي‌باشد، وجود دارد كه در مطالعه منابع مكتوب نمي‌توان بدان دست يافت. لذا آثار گذشتگان را دیدن خود سبب پند گرفتن و عبرت آموختن بشر و به‌تبع آن رشد يافتن انسان مي‌گردد.

[ 93/07/19 ] [ 11:13 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
خداحافظ هرابرجون
--------؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛--؛؛؛--------؛؛؛
گرگی پوزه سیاه، سگ قهوه ای آغا حسن از آن طرف حیاط زمین را بو میکشد و درست جلوی در اتاق وامیرود.پوزه اش را روی دستهایش میگذارد و بر بر به من خیره میشود.دیگر چشم هایش بی رمق و خودش هم
پیر و کهنه شده است.کرکهایش ریخته .چند سالی می شد که همدم و مونس و همیار پدربزرگم در امر چوپانی بوده است.مثل اینکه از اوضاع باخبر شده که چنین به ما زل زده و به حرفهای ما گوش می دهد.هوا سرد است.آسمان پر و خالی می شود از ابر.ابرهای سیاه،ابرهای خاکستری.هوا اخم و تخم دارد.هر روز رعد و برق غوغا میکند.باران گاهی دم اسبی می بارد.گاهی هم بادهای تندی می وزد.مادر و ننه فادمه باز هم اشکهایشان را پاک کنند.برمیگردم رو به تاقچه بزرگ که قران با جلد مخمل سبز رنگش گذاشته شده است.همان قرانی که همیشه می بردم خانه آقا سید حسین قرائت می اموختم.مادرم قران را برمیدارد و زیر لب چیزی میگوید و ان را می بوسد و دعایی میخواند و ننه فادمه قران را بالا میبرد. قران را می بوسم و از زیر ان رد میشوم.عمو نظر اشک در چشمانش موج زده.سیگار نصفه نیمه دم دهانش بی مهابا می سوزد و دودش غریبانه در هوا می چرخد و لوله خاکستر سیگار کج شده است.مادر و ننه فادمه مرا در اغوش میگیرند و یکبارهدهق هق شان بلند میشودد.دلم برایشان می سوزد.عمونظر به سیگارش پکی میزند و لوله خاکسترش از سر جدا می شود.زن عمو نظر طبق معمول به سرفه میافتد.عمو،ته سیگار را به روی خاکهای نم خورده می پراند.مرا در اغوش می کشد و با بغضی در گلو می بوسد و قطره ای اشک در چشمانش جمع میشود.خواهرم فاطمه که پای راستم را چسبیده و ول نمی کند.اکبر ،محمد و جواد هم اطرافم ایستاده اند.جواد بند ساکم را گرفته و با آن بازی می کند.مقداری کشمش از جیب در میاورم و به او میدهم و او هم طبق معمول شروع به خوردن میکند.به طویله گوسفندان سری میزنم و برای آخرین بار گوسفندان را سیرنگاه میکنم.گاو هم اینگار فهمیده که رفتنی ام و دیگر همدیگر را نخواهیم دید.با یونجه هایی که از پوزه اش آویزان است برمیگردد رو به من.پوتین های واکس خورده محکم به زمین می کوبم.خاک بلند می شود.دسته ساک را با دو دست می فشارم.مادرم که اب کاسه را پشت سرم خالی می کند.محمد ابراهیم چپقش را می گیراند و پر نفس پک می زند و به سرفه می افتاد.دسته ای گنجشگ روی شاخ و برگ درخت وسط خانه عمه ماجان دعوایشان شده است.صدای جیک جیکشان تا توی کوچه می آید.صدای زاری مادرم مثل زوزه گرگ در بیابان است .تا سر کوچه لیلی وار در پی پسرش زار می زند .چادرش روی ابهای وسط کوچه رها می شود.پایین چادر حسابی خیس خیس می شود.خیسی در تن گل های زیر چادر بالا می کشد.مادر سر کوچه اغوش مرا رها نمی کند.صدای ناگهانی نخراشیده کلاغ از روی خرابه های قلعه نظریها سکوت بیرون را بر هم می زند.کلاغ روی بلندترین نقطه خرابه ها نشسته است و پیامی را صادر می کند که همه ناخوداگاه لعنتش می کنند.اسماعیل ماجان سنگی بر می دارد و دوان دوان به سوی خرابه می رود تا صدای شوم کلاغ زبان بسته را خاموش کند.در بین راه مرغ حنایی هاجر غلامعلی وسط کوچه به زمین چنگ می کشد و بر سر خود خاک می پاشد.کوچه خلوت وساکت است.سرداست.ابرهای نازک در اسمان سرمه ای اب شده اند و رفته اند اما سوز سرما هنوز وجود دارد.سر پیچ کوچه، دایی محمد قاسم، سوار خر سوزش سرازیر کوچه است.بیلی را روی پالان جلویش گذاشته و بادیدن ما ،افسار خرش را میکشد و خر بی مهابا ترمز می زند.دایی شروع به احوال پرسی می کند.با او هم خداحافظی می کنیم.از اولین پیچ کوچه که و گذریم، دله سگی دم بریده ای زبانش را یک گز بیرون انداخته و له له می زند.پستانهای سیاهش زیر شکمش اویزان است و به سوی توله هایش می رود که پشت جوشکاری اکبر امیر اقا به انتظارش نشسته اند.پسربچه ای شر با پاهای برهنه که روی تکه ای نان تنوری مقداری روغن نباتی مالیده و می خورد همانطور که می اید با دیدن سگ بیچاره سنگی برمی دارد و برای سگ می پراند.سنگ درست می خورد به پشت سگ زبان بسته و سگ وقی می زند و دوان دوان از انجا دور می شود.به نزدیکهای جاده می رسیم.محمد دهقان داسش را به دست گرفته و بقچه ای را روی کولش انداخته و هلک هلک به سوی قنات باغ می رود.............متنی ویرایش نشده از کتاب باران بی ابر

[ 93/07/15 ] [ 16:18 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
نيمكت هاي خالي ...!

دختر نازنينم،از كوچه پس کوچه های ناتمام محله های قدیمی شهر عبور می کنم.ذهنم تاریک می گردد و طپش های ناموزون قلب همچنان تندتر می شود.برای گذر از این همه سیاهی، باید چشمان را نیمه باز گذاشت، برای عبور از این همه پل های چینوَد زندگی،هزار ایستگاه متروک فاصله است.باید از لابلای پرهای ریخته کبوتران فصل برگ ریزان عبور و از لانه های پرندگان خیسِ هفته های نمناک عمر گذر کرد.باید اندکی خندید و درون خاموش و اندیشه های نمناك را به سخره گرفت.آه، آسمان درونم خیسِ خیس است، چتر آبی زندگی کجاست؟روزها، بر کویر وجودم احساسی وار می بارند.ولی امان از دست عصرهای جمعه که هنوز دلگیرند.بیچاره کلاغهای خیس پاییزی که هنوز در قاب برگهای زرد خزانِ کوچه های بی برگشت، قارقار را بهانه ای برای گریستن می دانند.

[ 93/07/15 ] [ 15:31 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
نازنينم، نقاشیهای روی دیوار ذهنم در قافیه درختان خشکیده بن بستهای درون سرگردانم حک می شوند که کاش خانه ام در ابتدای درخت گردوی آخرین کوچه های سربه زیر باشد تا اسیر تاريكي درون نباشم و كاش لحظات توفان زده انسان تاریخ چنان نباشد تا پرندگان باکره زمان مجبور باشند که آوازهای مانده در حنجره اشان را به دو گوشواره طلایی بازار نسل امروز به رایگان دهند.پرندگانی که پرهایی به زیبایی سپیدی ابر دارند و خوابهای نارنجی پاییزیشان را به سادگی در فنجان قهوه تلخ دوران طلایی و پر سرعت می ریزند تا شاید زنان مهمل گوی زمان با ترسیم اشکالی عجیب پایه های بودنشان را محکم کنند...!؟ آه عزيزترينم، بیا بنگر که هزار سایه از کنار چشمان سرد روزگار نشت می کند تا وجود آبهای آسمان و زمین اسطوره زده را معنا ببخشند

[ 93/07/15 ] [ 15:30 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
در حیاط گُر گرفته حیات عمر این کوچه ها، فانوس کهنه ننه فادْمِه را راهنمای چشمان ضعیفم می کنم تا شاید لکه های روشن تاریکی، دست از سرم بردارند.کاش باری دیگر، زمانه طویله های پدربزرگم، حَسنِ نَظر، را باز می گرداند تا با گوسفندهایش ساعتها درد دل می نمودم و به اُپرای بع بع کردنشان با دل و جان گوش می دادم و سیر نگاهشان می کردم...!؟

[ 93/07/15 ] [ 15:29 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
در جلوی یکی از دربهای چوبین قدیمی میخکوب می شوم و دستانم را در برابرش نَمِسته می کنم.حافظه خسته و خاموشم مرا یاری نمی کند.چیزی به یاد ندارم، جز یک شاخه نازک آفتابی که در ته حوض آبی مادر بزرگم شکسته بود و آن تصنیف کهنه دوشيزه كهنسالي گریان که از پشت تار و پودهای رنگارنگ، از ته پستوهای سیاه زمانه، نقش های قالی را بلند ترانه می کند تا قصه های ناباورش،اسطوره وار در باد برگ برگ شود.آنسوتر،چوپانی جوان که از فراسوی خستگی این دوشیزه پير،دورتر از قابهای خاک گرفته و ديوارهاي كاهگلي، درکنار تکرار ثانیه ها، در جواب این همه تصنیف های دردمند و عاشقانه،گوسفندان روزگار را با واژه هاي شعر سپيد، هی می کند.

[ 93/07/15 ] [ 15:29 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

آرام آرام با شرم و حیای خاصی به آغوشش رفتم.تمام ذهن و چشمانم دنبال طفل نورسیده می گشت.مادرم پارچه سفیدرنگ گل منگلی را از روی او برداشت و صورتش را نشانم داد.با خجالت زیر چشمی نگاهش کردم.یک بچه زشت و کوچولو موچولو که عینهو مثل موش آرام خوابیده بود و با برداشتن پارچه با تابیدن نور چشمانش را باز و بسته می کرد، توجه مرا به سوی خود جلب می کرد.هنوز نمی دانستم خواهر است یا برادر. بعد از چند لحظه که همین طور میخکوب نگاهش می کردم رو به مادرم کرده و با خجالتی خاص یواشکی پرسیدم: " اسمش چیه؟"

مادرم در حالیکه سرم را به طرف خود برد و بوسید گفت هنوز اسم نداره!

نتوانستم بپرسم حالا خواهر دارم یا برادر! نمی دانم چه شد که با عجله اتاق را ترک کردم و کنار چاه آبی رفتم و با چرخاب که مخصوص آب کشیدن از چاه بود بازی می کردم.پیش خود فکر می کردم چرا خدا این بچه ای که داده اسمش را نداده.من که اسم داشتم چرا او ندارد.خانه شلوغ شده بود.همه می آمدند و می رفتند.خاله سکینه با شوهرش برای دیدن مادر و نوزاد با خوشحالی و مبارک گویان وارد حیاط شدند.از وسط مرغ و خروسها رد شدند و یک راست به طرف اتاق مادرم رفتند.خاله سکینه با دیدن من به طرفم آمد و در حالیکه گره چارقدش را می گشود به صورت خاک آلودم بوسه ای زد و از لای چارقد گل منگلیش دو سه دانه آب نبات به من داد و به دنبال شوهرش شادی کنان به اتاق رفت.عمو حسین در حالیکه دو چاقو را به هم می مالید و آنها را تیز می کرد از پای تنور بیرون آمد و به طرف مرغ ها رفت.وسط آنها ایستاد و بر و بر به نگاهشان کرد.عمو چون شکارچی که وسط شکارهای خود ایستاده ؛ مانده تا کدامیک را انتخاب کند تا او را به دم تیغ بسپارد و هیکل مرغها را یکی یکی ورانداز کرد.عن قریب چشمش به مرغ حنایی افتاد که در کنار باغچه تک و تنها داشت کرم های توی خاک باغچه را بیرون می کشید و می خورد.عمو نیشخندی زد و آرام آرام به طرف مرغ آمد.ناگهان صدای مرغها و خروس در آمد.مرغ حنایی از خطری که در انتظارش بود آگاه شد و شروع کرد به زیگ زاگ رفتن.دلم هری ریخت.مرغ حنایی را خیلی دوست داشتم.توی دلم خدا خدا می کردم که عمو نتواند آن را بگیرد.عمو حسین با آن هیکل زشتش پشت سر مرغ می دوید و در کله که رسید پایش رفت رو دوری رویی که سکینه ماجان برای مرغها غذا ریخته بود و نزدیک بود با سر زمین بخورد.من ناخوداگاه تری زدم زیر خنده.عمو حسین عصبانی شد و برگشت به من چشم غره رفت و با چهره ای دمغ و اخم آلود رو به من کرد و گفت: به جای اینکه اونجا وایسی تری بخندی برو دست و روت رو بشور!

[ 93/07/06 ] [ 9:50 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/06 ] [ 8:42 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]

[ 93/07/05 ] [ 16:56 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
[ 93/07/05 ] [ 16:55 ] [ کرامت یزدانی ( اشک) ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

کرامت یزدانی ( اشک)

در قفس هم می شود یک آسمان پرواز کرد...!؟